تبليغاتX
سربرگ

سربرگ

به نام خدای آزادی , برابری و عرفان

خیلی وقت هست که اینجا نیستم و دلم اما اینجاست . هر از چندگاهی فرصتی دست بیاد یه سری به این صفحه میزنم که یه روزی به  امید روزهای خیلی خوب بازش کردم و آرزوهای زیادی براش داشتم . اما خوب هنوز به اونها نرسیدم ولی ن شالالله یه روزی اون چیزی که میخوام رو درست میکنم.

به قول شاعر دلم تنگ است .این روزها حرف برای گفتن زیاد است و تاب برای شنیدن کم. نمیشه خیلی صحبت کرد. هر کاری کنه ممکنه آخرش ختم بشه به یه جاهای دیگه . اما امیدوارم روزهای خوب رو بتونیم ببینیم. به امید اون روزها.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 6:47  توسط جلال غلامی  | 

مرثیه بر باد

به نام خدای آزادی و برابری و عرفان

یه چند وقتی هست که دلت به نوشتن نمی یاد . توی دوراهی نوشتن و ننوشتن موندی سر راهت هزارتا علامت سوال هست بنویسم ننویسم و در نهایت هم به هیچ جا نمی رسی و ننویسم قضیه بیشتر بهت نزدیک میشه شاید از روی بشتر تنبلی یا اگه بخوای واسه خودت دلیل بیاری و لاپوشونی کنی میگی مشغلم زیاده اما خودت میدونی نیست . تو ذهنت همیشه فکر میکنی نوشتن سخته اما از چی نوشتن سخت تر . با خودت فکر میکنی از چی بنویسی اگه بخوای ینویسی که اوضاع مملکت بر وفق مراده و همه ابنا بشر در این قسمت از کره زمین (ایران زمین) در شلامتی و خوشی کامل به سر میبرند می بینی که عملا داری یک دروغ بزرگ می نویسی اگه بخوای بیای از وضع بد ایران زمین حرف بزنی متهم میشی به تشویش اذهان عمومی بخوای چرت و ژرت بنویسی بازم نمیشه میگند یارو .... شده به هر حال بد جوری تو مخمصه هستی چند بار پیش خودت میگی میرم از احالات اجتماعی سیاسی می نویسم ولی باز می بینی دستت به نوشتن نمی ره به هر حال همیشه به خوندن اکتفا می کنی . اصلا هم به این کار نداری که هرکسی تو کار خودش داره میمونه اصلا نمیخوای فکر کنی به این حرف نیچه که میگه ازدواج مثل یک قلعه می مونه که اونایی که بیرون اون هست ارزوی رفتن به داخلش رو می کنند و اونایی که داخلش هستند میخواند ازش بزنند بیرون و اونوقت بخوای اونو تعمیمش بدی به همه چی وقتی به همه چی نگاه میکنی همین وضعیت رو میبینی همه چیز برات قلعه است مثلا اگه بچه نداری دلت بچه میخواد وقتی میاری داغون میشی و به غلط کردن میفتی هزارتا دروری به خودت  میگی یا وقتی ماشین نداری همش ای کاش  ای کاش میکنی اما وقتی خریدی به خودت لعنت میفرستی که آخه نونت چی بود آبت چی بود ماشین خریدنت چی بود (تازه وقتی کارت سوختت به صفر لیتر میرسه و میحوای بنزین لیتری ۴۰۰ بخری که اصلا اساسا خودت رو نابود میکنی) و همینطور بگیر برو میبینی که هزاران قلعه بر زندگیت خیمه زدند . اما اینا هیچکدوم اذیتت نمی کنه .یه روز صبح زود بعد از سحر میری میگی یه سر به وبلاگهای دوستان قزوینی بزنم ببینم چه خبر بی خبر از همه جا اولین چیزی که به ذهنت می رسه سایت گریز خدابخش هست تا یک گریز اجمالی به همه اونایی که نوشتند و ننوشتند زده باشی و به ناگهان و در طرفه العینی چشات چند باری بهم پلک میزنه اول فکر میکنی اشتباه شده از دوباره می زنی خدابخش دات اینفو بلند هم با خودت میخونی و خوب چک میکنی میبینی درست هست اینتر رو مجدد میزنی و میبینی نحیر درست به جای گریز همیشگی چند تا صلیب و آرم تعطیل است تو چشمات ذوق ویزنه و دوستی بر سرت میکوبی که ای بابا یه دلخوشی داشتی اونم به .... رفته آخه چرا با خودت کر میکنی به همه سر میزنی به آماتور به خط خطی به همه سر میزنی ببینی چرا اما میبنی هیچ خبری نیست و همه توی چراش موندند . خودت خدابخش رو نمی شناسی البته یکی دوباری که به قزوین نت رفتی از دور دیدیش اما فرصت صحبت با اونو نداشتی و این هم که بری بهش بگی چرا یه حماقت بیشتر نیست بر میگرده میگه مگه ضولی یکاره به تو چی دلم نخواست خسته شدم . بهت میگه تو که جای من نیستی که همه بهت فشار بیارند بگند چرا می نویسی و میبینی که حق با اونه خیلی اذیت شده خوب بعد بی خیال میسشی و فقط توی این سحری از خدا میخوای تا ماه رمضون تموم نشده یه روز به گریز یک گریز بزنی و ببینی که گریز از این صلیبهای پشت در پشت مصون مونده و دوباره همون گریز شده . ان شاالله

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:2  توسط جلال غلامی  | 

به نام خدای آزادی برابری و عرفان.

سلام. سال نو مبارک . البته خیلی دیر شده اما خوب باید ببخشید حوادث و حاشیه های سال جدید برای من خیلی هم کم نبود نه اینکه بخوام عدم حضور رو توجیه کنم بلکه واقعا فرصتی نداشتم حالا میگید نه به درددل من گوش کنید:

در اولین روز بهار و در اولین ثانیه های بهار یکی از نزدیکترین  کسان ما (من وهمسرم) یعنی پدر همدم و مونس جانم یا این زندگی تلخ وداع کرد و جان رو به جان آفرین تسلیم کرد و در شروع سال بزرگترین ضربه رو به ما زد خوب سخته یک بار هم گفتم وقتی کسی ذره ذره ر حضورت بخواد ب شه و تو ببینی دلت میگیره ما میدونستیم که اون رو از دست میدیم اما فکر نمیکردیم اینقدر سریع اما خوب رفت سریعتر از اون چیزی که ما فکرش رو بکنیم سرعت رو ببینید کسی که شب یلدا برامون خاطره تعریف میکرد از قیمها میگفت از کارهایی که کرده بود . کسی که تو بهمن ماه من دو سه شب تو بیمارستان به عنوان همراه ژیشش بودم و حالش خوب بود فقط نمیتونست خوب براه بره و اون توی اسفند ماه زمینگیر شد و روزهای آخر رو به ضرب مرفین و قرص و شربت متادون و چسب نمیدونم چی زنده بود و در اولین روز از سال ۸۷ رفت .روحش شاد و یادش برایمان همیشه گرامی باد.

خوب بعدش هم که مراسم سوم و هفتم و بعدشم گفتم مهربان رو ببرمش یه حال و هوایی عوض کنه رفتیم ددر و تا ۱۳ ددر بودیم بعدش اومدیم خونه که باید آنماده میشدیم برای عوض کردن خونه یعنی صابخونه بیرونمون کرد رفتیم دنبال خونه و بعدش هم جمع کردن وسایل الان همالاخون والاخون ستیم یه جایی رو گرفتیم که ششم هفتم خالی میشه وسایلمون هم بی درو پیکر خونه عمه وخاله گذاشتیم تا ببینیم چی میشه البته تو تمام این شرایط در نظر بگیرید که این ای دی اس ال ما هم قطع شده بود و هر چی سعی کردیم نتونستیم وصل کنیم. خوب دیگه خودتون قضاوت کنید. امروز خستم ان شاالله همینروزا میام یه پست قشنگ ارائه میدم.حق نگهدارتون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:28  توسط جلال غلامی  | 

پایان نامه سال 86

به نام خدای آزادی برابری و عرفان

درود.

همیشه نوشتن برام سخته هر چقدر بخوام میتونم فکر کنم اما هر چی سعی میکنم نمیتونم بنویسم.مخصوصا این روزها فکرم عجیب درگیر هست. نمیدونم به چه چیز باید فکر کنم به پیرمرد ی که چند وقتی هست فقط اسم زندگی رو با خودش یدک میکشه و دل بچه هاش هر روز مثل سیر و سرکه میجوشه و لحظه لحظه آب شدن پدرشون (عزیز ترین کسی که توی اسن هفت سال بعد از مرگ مادرشون براشون مونده)رو دارند می بینند و لحظه لحظه زندگیشون کابوس نبودن پدری زحمتکش و البته مهربون در کنارشون هست . نمیدونید چقدر سخته که آدم ببینه یکی داره جلوی چشماش پر میکشه و هیچ کاری ازش بر نیاد و من دارم این لحظه ها رو میبینم. تقریبا زندگی من توی این ۲ ماه فلج شده اوایل زیاد برام سخت نبود اما الان دیگه سخت شده و نمی تونم حرفی بزنم دلم براشون میسوزه برای اما کاری ازم بر نمیاد جز اینکه اجازه بدم آخرین لحظات رو در کنار پدرش باشه. براش طلب شفای دنیوی و اخروی دارم. شایدم خوبه که به ملی شدن صنعت نفت و دکتر مصدق مرد شماره اول این اتفاق بزرگ میتونم فکرکنم و در وهله اول او رو به همه ایرانی ها تبریک بگم. البته میشه به چیزهای دیگه هم فکر کرد و در موردشون مطلب نوشت .  مثلا چهارشنبه سوری که امسال میرفت تا فاجعه آفرین باشه. البته چهارشنبه آخر سال نه  بلکه فهنگ نازنین مردم بی فرهنگ ایران زمین  که همیشه ادعای متمدن بودن میکنند و لی  افسوس .....امروز ناچار شدم به خاطر چهار ابله دعوا کنم.جوانهای بی کار و علافی که کاری جز اذیت آزا دیگران براشون وجود نداره و عقده هاشون رو سر دیگران خالی میکنند. خلاصه کنم چهارشنبه آخر سال برای من که حال و حوصله درستی نداشتم نچسبید اما به برادرم که اینروزها کیفش کوکه و دوران نامزدی رو دیشب برای خودش و همسر آیندش رسمی کرد ظاهرا خیلی خوش میگذره. امیدوارم خوشبخت بشند.خوب چیزهای دیگه هم هستند برای نوشتن مثلا موضوع بستن حسابهای آخرسال مردم هم خوبه میشه در موردشون نوشت .این روزها همه میخواند حسابشون رو ببندند . همه طلبها داده میشه و بدهی ها ستانده میشه یک سنت خوب ولی خیلی به مزاج بعضی ها سازگار نیست امروز کار بانکی زیاد داشتم و به خاطر موضوع آخر سال وضع بانک ها خراب بود تو شهرداری هم افتضاح شد . میدونید بعضی وقتها یک زن بی ادب و بی حیا میتونه یک جمعیت رو بهم بزنه و این اتفاق امروز توی شهرداری افتاد و من فقط نگاه کردم به خانمی که این کار رو کرد اینقدر بی حیا بود که من از طرف اون خجالت کشیدم تازه خودش ادعا میکرد رئیس یک اداره است و همش هم میگفت من رئیس ادارم ما هم نفهمیدیم کدوم اداره .اصلا امروز خوب نبود همش چیزهای بد اتفاق افتاد البته سالی که گذشت من در کل راضی بودم خوب بود من زندگیم دچار تغییرات خوبی شده و حالا دیگه دغدغه های قبل رو ندارم و بنا دارم سال جدید و با امید خدا خیلی محکم قدم بردارم. در هر صورت چیزهایی که باید مینوشتم نوشتم شاید ارزش خوندن نداشته باشه اما بهتر از هیچی هست. برای همه سال خوبی رو آرزو میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:15  توسط جلال غلامی  | 

اتفاقیه

سلام.

امروز چهارشنبه هست و هفت روز دیگر به ایان سال مونده .تکاپوی سال نو تو خونه ها عمدتا جاشو باز کرده.یکی درحال رفتن به بازار و پاساژ و کفش و کیف و لباس و هزار چیز دیگه هست یکی دغدغه پایان سال مالی خودشو داره و باید همه حسابهاشو با خلق الله صاف کنه (اگه این آخر سالی پولی مونده باشه ) یکی خونه تکونی میکنه و هرچی گرد و خاک هست از در و پنجره هاش میریزه بیرون این روزها حتی یکی هست که سخت سرگرم تبلیغ خودش برای انتخابات مجلس شورای هشتم و به هر حال همه میشه گفت سرشون شلوغه تقریبا تو لایه لایه های جامعه ایرانی میشه حضور یک پدیده به نام سال نو رو حفظ کرد ومن تو این اوضاع و احوال وضعم با بقیه فرقی نمیکنه کارهای شرکت به نوبه خودش سر جاش هست و این روزها خبرهای خوب و بد هم دور و بر من رو میگیرند. برای برادر کوچکترم دیشب خواستگاری رفتیم تا به مراد دلش برسه خوب این خوبه برادر یک عنصر بسیار مهم و زندگی آدمهاست و من خوشبختانه از این عنصر مدل خیلی خوبشو دارم . و اون داره مزدوج میشه داره به یک چشم انداز دیگه دست میزنه و البته عروس خانم قصه ما هم دست کمی از بابت خوبی نداره .اون به اینجا هم سر میزنه و گهگاهی هم به من تشر میاد ولی در کل روس خانم قصه زندگی داداش ما دیشب بله رو به طور کامل و در حضور خانواده خودش و خانواده ما عنوان کرد.براشون آرزوی خوشبختی میکنم. اما پد همسرم متاسفانه روز بروز داره حالش بدتر میشه و بیماری ناعلاجش اون رو لحظه به لحظه به مرگ نزدیکتر میکنه البته گفتن این مسئله خیلی راحت نیست اما باید پذیرفت .اما یک چیزی و باید متذکر شم که دیدن مرگ تدریجی برای آدم خیلی سخته وقتی کسی رو که کنارش نشستی و فقط ازش یک تیکه استخون میبینی و فکرشو میکنی این آدم تو همین شب یلدایی که گذشت چطوری سربه سر بچه ها و نوه هاش میذاشت دلت میسوزه و میگی آخه این دنیا چه ارزشی داره که بعضی ها به خاطرش هر غلطی(با عرض معذرت )میکنند اما تو نمی تونی کاری برای این قضیه انجام بدی و فقط وظیفه داری با این وضعیت بسازی و این چند وقت بی خیال خونه و زندگیت بشی و اجازه بدی همسرت این روزها اصلا به خونه نیاد و از پدرش خوب مراقبت کنه تا اون هم تونسته باشه گوشه ای از زحمات پدرشو جبران کنه و البته همسرت هم الحق و الانصاف خوب تونسته از پس این قضیه بر بیاد خا به اون و خواهرها و برادرهاش صبر بده.و انتخابات این روزها تقریبا مهمترین حادثه زندگی هر ایرانی روی این کلمه میچرخه .من که بعد از کلی کش و قوص به این نتیجه رسیدم که رای بدم بهتره پس میرم و ائتلاف اصلاح طلبان رای میدم لااقل میخوام اجازه ندم بضی از این خودکامگان بتونند به سکوهای مجلس پا بذارند و خاطره بد مجلس هفتم رو برامون نقش کنند.

پ.ن: این پستم خیلی بد بود خیلی تقلا کرم که خوب بنویسم اما فعلا از این بهتر نشد شاید تا شب یه اصلاحیه بهش چسبوندم یا یه پست دیگه کردم.ولی فعلا بهتر از این نمی تونم بنویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:3  توسط جلال غلامی  |