تبليغاتX
سربرگ

به نام خدای آزادی برابری و عرفان.

سلام. سال نو مبارک . البته خیلی دیر شده اما خوب باید ببخشید حوادث و حاشیه های سال جدید برای من خیلی هم کم نبود نه اینکه بخوام عدم حضور رو توجیه کنم بلکه واقعا فرصتی نداشتم حالا میگید نه به درددل من گوش کنید:

در اولین روز بهار و در اولین ثانیه های بهار یکی از نزدیکترین  کسان ما (من وهمسرم) یعنی پدر همدم و مونس جانم یا این زندگی تلخ وداع کرد و جان رو به جان آفرین تسلیم کرد و در شروع سال بزرگترین ضربه رو به ما زد خوب سخته یک بار هم گفتم وقتی کسی ذره ذره ر حضورت بخواد ب شه و تو ببینی دلت میگیره ما میدونستیم که اون رو از دست میدیم اما فکر نمیکردیم اینقدر سریع اما خوب رفت سریعتر از اون چیزی که ما فکرش رو بکنیم سرعت رو ببینید کسی که شب یلدا برامون خاطره تعریف میکرد از قیمها میگفت از کارهایی که کرده بود . کسی که تو بهمن ماه من دو سه شب تو بیمارستان به عنوان همراه ژیشش بودم و حالش خوب بود فقط نمیتونست خوب براه بره و اون توی اسفند ماه زمینگیر شد و روزهای آخر رو به ضرب مرفین و قرص و شربت متادون و چسب نمیدونم چی زنده بود و در اولین روز از سال ۸۷ رفت .روحش شاد و یادش برایمان همیشه گرامی باد.

خوب بعدش هم که مراسم سوم و هفتم و بعدشم گفتم مهربان رو ببرمش یه حال و هوایی عوض کنه رفتیم ددر و تا ۱۳ ددر بودیم بعدش اومدیم خونه که باید آنماده میشدیم برای عوض کردن خونه یعنی صابخونه بیرونمون کرد رفتیم دنبال خونه و بعدش هم جمع کردن وسایل الان همالاخون والاخون ستیم یه جایی رو گرفتیم که ششم هفتم خالی میشه وسایلمون هم بی درو پیکر خونه عمه وخاله گذاشتیم تا ببینیم چی میشه البته تو تمام این شرایط در نظر بگیرید که این ای دی اس ال ما هم قطع شده بود و هر چی سعی کردیم نتونستیم وصل کنیم. خوب دیگه خودتون قضاوت کنید. امروز خستم ان شاالله همینروزا میام یه پست قشنگ ارائه میدم.حق نگهدارتون.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:28 توسط جلال غلامی |

به نام خدای آزادی برابری و عرفان

درود.

همیشه نوشتن برام سخته هر چقدر بخوام میتونم فکر کنم اما هر چی سعی میکنم نمیتونم بنویسم.مخصوصا این روزها فکرم عجیب درگیر هست. نمیدونم به چه چیز باید فکر کنم به پیرمرد ی که چند وقتی هست فقط اسم زندگی رو با خودش یدک میکشه و دل بچه هاش هر روز مثل سیر و سرکه میجوشه و لحظه لحظه آب شدن پدرشون (عزیز ترین کسی که توی اسن هفت سال بعد از مرگ مادرشون براشون مونده)رو دارند می بینند و لحظه لحظه زندگیشون کابوس نبودن پدری زحمتکش و البته مهربون در کنارشون هست . نمیدونید چقدر سخته که آدم ببینه یکی داره جلوی چشماش پر میکشه و هیچ کاری ازش بر نیاد و من دارم این لحظه ها رو میبینم. تقریبا زندگی من توی این ۲ ماه فلج شده اوایل زیاد برام سخت نبود اما الان دیگه سخت شده و نمی تونم حرفی بزنم دلم براشون میسوزه برای اما کاری ازم بر نمیاد جز اینکه اجازه بدم آخرین لحظات رو در کنار پدرش باشه. براش طلب شفای دنیوی و اخروی دارم. شایدم خوبه که به ملی شدن صنعت نفت و دکتر مصدق مرد شماره اول این اتفاق بزرگ میتونم فکرکنم و در وهله اول او رو به همه ایرانی ها تبریک بگم. البته میشه به چیزهای دیگه هم فکر کرد و در موردشون مطلب نوشت .  مثلا چهارشنبه سوری که امسال میرفت تا فاجعه آفرین باشه. البته چهارشنبه آخر سال نه  بلکه فهنگ نازنین مردم بی فرهنگ ایران زمین  که همیشه ادعای متمدن بودن میکنند و لی  افسوس .....امروز ناچار شدم به خاطر چهار ابله دعوا کنم.جوانهای بی کار و علافی که کاری جز اذیت آزا دیگران براشون وجود نداره و عقده هاشون رو سر دیگران خالی میکنند. خلاصه کنم چهارشنبه آخر سال برای من که حال و حوصله درستی نداشتم نچسبید اما به برادرم که اینروزها کیفش کوکه و دوران نامزدی رو دیشب برای خودش و همسر آیندش رسمی کرد ظاهرا خیلی خوش میگذره. امیدوارم خوشبخت بشند.خوب چیزهای دیگه هم هستند برای نوشتن مثلا موضوع بستن حسابهای آخرسال مردم هم خوبه میشه در موردشون نوشت .این روزها همه میخواند حسابشون رو ببندند . همه طلبها داده میشه و بدهی ها ستانده میشه یک سنت خوب ولی خیلی به مزاج بعضی ها سازگار نیست امروز کار بانکی زیاد داشتم و به خاطر موضوع آخر سال وضع بانک ها خراب بود تو شهرداری هم افتضاح شد . میدونید بعضی وقتها یک زن بی ادب و بی حیا میتونه یک جمعیت رو بهم بزنه و این اتفاق امروز توی شهرداری افتاد و من فقط نگاه کردم به خانمی که این کار رو کرد اینقدر بی حیا بود که من از طرف اون خجالت کشیدم تازه خودش ادعا میکرد رئیس یک اداره است و همش هم میگفت من رئیس ادارم ما هم نفهمیدیم کدوم اداره .اصلا امروز خوب نبود همش چیزهای بد اتفاق افتاد البته سالی که گذشت من در کل راضی بودم خوب بود من زندگیم دچار تغییرات خوبی شده و حالا دیگه دغدغه های قبل رو ندارم و بنا دارم سال جدید و با امید خدا خیلی محکم قدم بردارم. در هر صورت چیزهایی که باید مینوشتم نوشتم شاید ارزش خوندن نداشته باشه اما بهتر از هیچی هست. برای همه سال خوبی رو آرزو میکنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:15 توسط جلال غلامی |

سلام.

امروز چهارشنبه هست و هفت روز دیگر به ایان سال مونده .تکاپوی سال نو تو خونه ها عمدتا جاشو باز کرده.یکی درحال رفتن به بازار و پاساژ و کفش و کیف و لباس و هزار چیز دیگه هست یکی دغدغه پایان سال مالی خودشو داره و باید همه حسابهاشو با خلق الله صاف کنه (اگه این آخر سالی پولی مونده باشه ) یکی خونه تکونی میکنه و هرچی گرد و خاک هست از در و پنجره هاش میریزه بیرون این روزها حتی یکی هست که سخت سرگرم تبلیغ خودش برای انتخابات مجلس شورای هشتم و به هر حال همه میشه گفت سرشون شلوغه تقریبا تو لایه لایه های جامعه ایرانی میشه حضور یک پدیده به نام سال نو رو حفظ کرد ومن تو این اوضاع و احوال وضعم با بقیه فرقی نمیکنه کارهای شرکت به نوبه خودش سر جاش هست و این روزها خبرهای خوب و بد هم دور و بر من رو میگیرند. برای برادر کوچکترم دیشب خواستگاری رفتیم تا به مراد دلش برسه خوب این خوبه برادر یک عنصر بسیار مهم و زندگی آدمهاست و من خوشبختانه از این عنصر مدل خیلی خوبشو دارم . و اون داره مزدوج میشه داره به یک چشم انداز دیگه دست میزنه و البته عروس خانم قصه ما هم دست کمی از بابت خوبی نداره .اون به اینجا هم سر میزنه و گهگاهی هم به من تشر میاد ولی در کل روس خانم قصه زندگی داداش ما دیشب بله رو به طور کامل و در حضور خانواده خودش و خانواده ما عنوان کرد.براشون آرزوی خوشبختی میکنم. اما پد همسرم متاسفانه روز بروز داره حالش بدتر میشه و بیماری ناعلاجش اون رو لحظه به لحظه به مرگ نزدیکتر میکنه البته گفتن این مسئله خیلی راحت نیست اما باید پذیرفت .اما یک چیزی و باید متذکر شم که دیدن مرگ تدریجی برای آدم خیلی سخته وقتی کسی رو که کنارش نشستی و فقط ازش یک تیکه استخون میبینی و فکرشو میکنی این آدم تو همین شب یلدایی که گذشت چطوری سربه سر بچه ها و نوه هاش میذاشت دلت میسوزه و میگی آخه این دنیا چه ارزشی داره که بعضی ها به خاطرش هر غلطی(با عرض معذرت )میکنند اما تو نمی تونی کاری برای این قضیه انجام بدی و فقط وظیفه داری با این وضعیت بسازی و این چند وقت بی خیال خونه و زندگیت بشی و اجازه بدی همسرت این روزها اصلا به خونه نیاد و از پدرش خوب مراقبت کنه تا اون هم تونسته باشه گوشه ای از زحمات پدرشو جبران کنه و البته همسرت هم الحق و الانصاف خوب تونسته از پس این قضیه بر بیاد خا به اون و خواهرها و برادرهاش صبر بده.و انتخابات این روزها تقریبا مهمترین حادثه زندگی هر ایرانی روی این کلمه میچرخه .من که بعد از کلی کش و قوص به این نتیجه رسیدم که رای بدم بهتره پس میرم و ائتلاف اصلاح طلبان رای میدم لااقل میخوام اجازه ندم بضی از این خودکامگان بتونند به سکوهای مجلس پا بذارند و خاطره بد مجلس هفتم رو برامون نقش کنند.

پ.ن: این پستم خیلی بد بود خیلی تقلا کرم که خوب بنویسم اما فعلا از این بهتر نشد شاید تا شب یه اصلاحیه بهش چسبوندم یا یه پست دیگه کردم.ولی فعلا بهتر از این نمی تونم بنویسم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:3 توسط جلال غلامی |

به نام خدای عرفان آزادی و برابری

دو روز تعطیلی و از دوستانت خبر نداری تو خونه نشستی و داری ب روزهای گذشته و آیندت فکر میکنی حالا بگذریم که  ده تا کار یگه هم کنارش انجام میدی و دلت هم هزارتا راه میره و هر روز میگی امروز روزی هست که ممکنه تابوی مرگ یکی از عزیزانت که داری لحظه لحظه مرگش رو جلوی چشمات احساس میکنی مشاهده کنی و وقتی شب مبشه یه لبخن مینی میگی خوب خدا رو شکر فعلا که هست که چجه بودنی یک پوکه استخوان اما زندگی همینه و خودت رو نوید میدی دورو برت افکار منفی زیاد هست یکی به خدا گیر میده یکی به دین و یکی به شانس و به هرحال بازار نقد و انتقادات توی مسیر زندگیت بازه و تو همش می ایستی میگی بابا یکی یه چیزی رو بهت میده و بعدش میخواد برش داره اصلا تو که نمی تونی بگی نه برندار مال خودشه اختیارشو داره اما خوب اینا روزمره زندگیت هست.خوب تو این گیرودار صبح بعد از کمک کرن به مادرت تو کارای خونه واسه یک تحول دیگه به منظور خانه تکانی هوس میکنی یه زنگی به دوست و همکارت بزنی

-سلام حاجی خوبی صبح بخیر کجایی

= خوبم تو چطوری

- هی بد نیستم به آیت زنگ زدی

= نه شما زنگ زدی

- آره حاجی بگم کابینتا رو بیاره

= نه مهمون داریم بزار برای فردا

- باشه

= خبر جدید رو شنیدی

- نه حاجی چی شده مگه

= یه خبر تاسف بار

- چیه حاجی

= خانم مشکینی کارمند بانک ..... مرحوم شده

- چی حاجی چطور

= تو راه برگشت از تهران بودند تصادف میکنند این بنده خدا مرحوم میشه

....

حالا تصورش رو بکنید چه حالی بهتون دست میده وقتی به اون وقتهایی که میرفتی به اون بانک و با این بنده خدا سربه سر میزاشتی و خیلی به مهربنیهاش عادت کرده بودی یک کارمند نمونه که همیشه مشتری هاش براش مهم بودند حالا فکرشو که میکنی وقتی میخوای فردا بری همون بانک تا یک کار کوچولو انجام بدی و حضورشو احساس نمی کنی خیلی دلت میگیره و وقتی به خانوادت  این رو میگی میگند خدا بنده هاشو گلچین میکنه .حالا با خودت فکر میکنی یعنی ممکنه گلچین روزگار باز هم یکی از عزیزانت رو از دستت بگبره و بعد میگی خوب بگیره مال خودشه دیگه به تو چه و اشک از چشات میریزه به احترام اونی که دیگه پیشت نیست و اونایی که دیگه پیشت نیستند و سعی میکنی به اونایی که هستند بیشتر بها بدی

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:8 توسط جلال غلامی |

به نام خداي عرفان ازادي برابري

4سال پيش يه همچين روزايي بود چند روزي بود كه از حسن خبري نبود . اشكان بهم گفت كه حسن رفته كوه و نيومده نگرانشيم و يك دلهره عجيب دو سه روزي گذشت و غيبت حسن به چشم اومد پيش همه به چشم اومد دوست و دشمن همه منتظر بودند اشكان بهم خبر داد سن آقا تو كوه سكته كرده چند روز التهاب به پايان رسيد نه باور نميشد كرد حسن آقاي زرافشان نازنين مردي كه تو مولانا هروقت ميرفتي پيشش بهت جواب ميداد هيچوقت نميذاشت ناراحت بري وقتي بود هروقت دلم ميگرفت ميرفتم پيشش البته خيلي نبود با هم آشنا شده بوديم ولي خوب براي حسن اصولا تفاوتي نداشت تو جلسه اول باهات رفيق ميشد تو همون رفاقت ها بود كه يادمه يك روز كه تقي رحماني تازه از بند رها شده بود و من مولانا بودم خيلي بي آلايش باهم رفتيم خونه تقي رحماني خاطرات زيادي برام به يادگار موند آشنايي با دوستان زيادي رو آشنايي با حسن برام رقم زد خيلي هاشون رو الان ميشناسم خيلي هاشون هم نه اما دلم خيلي گرفته حالا كه به روزهاي التهاب چهار سال پيش بچه هاي ملي-مذهبي و غير ملي-مذهبي كه نگاه ميكنم ميبينم حق داشتند حسن رفت مولانا هم رفت دو سالي هست كه به مولانا سر نزدم وقتي اونجا بري و حسن رو نبيني دلت ميگيره و نرفتنت ميگيره وحالا مراسمي براي حسن اين بزرگ مرد كوچك گرفته شد و هاشم وقتي داشت براي سوگ حسن متني رو كه آماده گرده بود ميخوند بغضش تركيد و با تركيدن بغض اون بغض خيلي هاي ديگه هم تركيد خيلي سخت بود اين دوتا خيلي باهم جور بودند هاشم هميشه با حسن بود باهم خيلي يروكله ميزدند اما همديگه رو خيلي دوست داشتند حميد مافي هم حسن رو دوست داشت عليرضا وحيده مهدي مزدك ليلا و... آخه كي حسن رو دوست نداشت اشكان با اين كه از ملي-مذهبيها دل خوشي نداشت هم حتي حسن رو دوست داشت .و حالا حسن نيست حسن مردي كه زود رفت چه اگه ميموند شايد ميتونست يك پايگاه خوب براي بچه مذهبي ها باشه يه اميد بزرگ يه فرداي روشن روحش شاد و يادش گرامي

از اون كه بگذريم اين روزها دغدغه هاي بيشمار من داره به بيشمارتر نزديك ميشه از يك طرف مريضي پدرهمسرم و از طرق ديگه كارهاي بوئئين زهرا همه دست بدست هم دادند تا من پيچيده تر از هروقت بخوام به خود خودم برسم چند وقتي هست يك كتاب درست حسابي نخوندم همش چندتا مجله و روزنامه و گهگاهي هم اينترنت اون هم چون خانم ايال مربوطه قدم حضورشون رو به سراي پدري رنجه نموده اند و محدودا ميتونم صبحها بعد از انجام فريضه يه يك ساعتي رو در سايتها بيتوته كنم و اوضاع و احوال انتخابات فرمايشي احتمالا يك خبري كسب كنم و هر روز هم ميترسم برم و يك سو‍ه جديد از آقاي رئيس جمهور رو بخونم تو دوران خاتمي بنده خدا ميگفت هر 9 روز يك بحران اما تو دوره احمدي ن‍اد بايد بگيم هر 5 روز يك سو‍ژه . با اين حمايت بي دريغ مجلسيون عزيز حالا واقعا بايد گفت خوش به حال احمدي نژاد البته نميخوام نقدش كنم ولي ميتونست عملكرد بهتري داشته باشه اما خوب حالا نداره .اصلا به من چه من چكاره بيدم ما به همون كاسه بشقاباي خودمون برسيم يا علي هست اين روزا دل و دماغ هيچ اتفاق ديگه اي رو ندارم. دلم براي بچه ها تنگ شده بود كه به حمدالله ديروز گشاد شد همه رو ديدم حميد ،هاشم، علي، وحيده، مهدي، مسعود،بيژن(البته اين يكي رو زياد نميشناسم اما خوب ) ،اسحاق ، محمدآهني و.... اين قدر خنديديم ا دست اين هاشم و مسعود با اون كيف كذايي هاشم و متلكهاي اين مسعود ميري بي حيا كه يه لحظه سردرد شديدي منو گرفت و يه لحظه گفتم اگه يه غده تو سرم در بياد چي. اما بي خيال ايشالله هيچي نميشه

راستي يه چيز ديگه اينروزها فروغ با منه دكلمه هاي شعراشو به زبون خودش دانلود كردم و گوش ميدم بد نيست آدم يكم تو حس ميره. يه چيز ديگه ديروز مهندس سحابي رو هم ملاقات كرديم من يه عكس با اون گرفتم يكم ضايع بود اما دست اين هاشم موند خدا كنه پاكش نكنه كه اگه اين كارو بكنه خودم خفش ميكنم.

دیگه چیزی برای گفتن ندارم ملالی نیست جز دوری گاه به گاه خیال

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 7:37 توسط جلال غلامی |